زلال نرگس

وبلاگی تخصصی در مورد انتظار وامامزمان(عج)




نویسنده : مريم کيانی بيدگلی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

بررسی عرفانی، زیباشناسی و معناشناسی غزلیات امام خامنه‌ای؛
غزلیات امام خامنه‌ای نمایانگر اوج دلتنگی برای حضرت بقیة‌الله(عج) است

گروه خبرنگاران افتخاری / حسین قاسم‌نژاد: به لطف خداوند کریم پنج غزل از غزل‌های مقام معظّم رهبری بررسی شد و اینک به ششمین غزل معظّم‌له می‌رسیم که از حیث مضامین عالی عرفانی عین غزل گذشته از غزل‌های ناب شعر معاصر است. این غزل مستقیماً با حرف بگوی، آغاز می‌شود که اوج دلتنگی برای حضرت بقیة‌الله(عج) است.

همه عارفان برای مرادشان دلتنگی می‌کنند و این دلتنگی با هیچ چیز آرام نمی‌شود مگر دیدار یار یا رسیدن پیامی و خوابی و اشاره‌ای و نشانه‌ای از سمت یار و این عشق است.

حرفی بگوی و از لب خود کام ده مرا/ ساقی زپا فتاده شدم جام ده مرا/ فرسود دل ز مشغله جسم و جان بیا/ بستان ز خود فراغت ایام ده مرا/ رزق مرا حواله به نامحرمان مکن/ از دست خویش باده گلفام ده مرا/ بوی گلی مشام مرا تازه می‌کند/ ای گلعذار بوسه به پیغام ده مرا/ بنما تبسمی و خزانم بهار کن/ ای نخل بارور گل بادام ده مرا/ عمرم برفت و حسرت مستی زدل نرفت/ عمری دگر زمعجزه جام ده مرا/ ای عشق شعله بر دل پر آرزو بزن/ چندی رهایی از هوس خام ده مرا/ جانم بگیر و جام می از دست من مگیر/ ای مدعی هر آنچه دهی نام ده مرا/ مرغ دلم به یاد رفیقان به خون تپید/ یا رب امید رستن از این دام ده مرا/ بشکفت غنچه دلم ای باد نوبهار/ خندان دلی بسان (امین) وام ده مرا.

برگردان معنایی به نثر روان فارسی

حرفی بگوی و از لب خود کام ده مرا، یعنی ای ساقی نور الهی حرفی بزن و از شیرینی گفتار و کلام شیرینت منی که از دست فراغ و هجران تو از پا افتاده‌ام را جانی دوباره بده تا برخیزم و از جام طهورای الهی‌ات مرا سیراب کن که یک جرعه این جام پیر را جوان می‌کند. همان است که حافظ می‌فرماید، پیاله بر کفنم بند پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر/ به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز/ فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی/ که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز/ بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت/ که در مقام رضا باش و از قضا مگریز/ میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست/ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز. (غزل266)

 قاسم‌نژاد:
مرغ دلم به یاد رفیقان به خون تپید... یعنی، مرغ دلم(تشبیه پرنده دل است که دل از آن خداست وزمینی نیست قسمتی از روح است) در عشق تو و در یاد رفیقان شهید و از دست رفته‌ام در خون می‌تپد، ای خدای مهربان از تو می‌خواهم مرا از این دام رها کنی و امید به رهایی به من بدهی

فرسود دل ز مشغله جسم و جان بیا، اشاره دارد به اینکه دل من از اشتغال بر امور جسمی و روحی و دنیا و آخرت در حال فرسوده شدن است، بیا و مرا از خود بردار و به خود همراه کن و به من آسودگی و آرامش جاوید عنایت فرما که در زیر سایه تو باشد. بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار/ که با وجود تو کس نشنود ز من که منم و آن حکایت اینگونه است که وقتی تو هستی من نیستم. من در تو هستم و ذوب در ولای تویم. وقتی تو بگویی سخن گفتن من بیهوده است.

رزق مرا حواله به نامحرمان مکن.... رزق و روزی من را حواله نامحرمان و ناسپاسان نکن و از نزد خود از شراب طهورای خود سیرابم کن و روزیم را هدایتت قرار بده، «ربّنا لاتزغ قلوبنا بعد از هدیتنا وهب لنا من لدنک رحمه انّک انت الوهّاب» که آن شراب الهی و رزق «وهب لنا من لدنک رحمه ..» است که بعد از اینکه ما را به راه راست هدایت کردی قلب ما را منحرف نساز و از نزد خود روزی و رحمتی به ما عنایت فرما براستی که تو وهّاب و بخشنده‌ای. بوی گلی مشام مرا تازه می‌کند اشاره دارد به چندیست بوی گلی از مقام غیب به مشامم می‌رسد که از تو که صاحب همه گل‌های عالمی می‌خواهم که مرا به این فیض و دیدار روی ماهش قسمت کنی. یا پیام و اشاره‌ای و خوابی به پیغام برای من بفرستی و دلم را گرم‌سازی.

بنما تبسمی و خزانم بهار کن .... یعنی، لبخندی بزن که تو عین بهاری و با بهار تو من که در سختی‌های زنگ و روی پاییزی گرفته‌ام از خزان در می‌آیم و بهاری می‌شوم و با روی ماهت چونان گل بادام که زیباست، دوباره جوانه زده و گل می‌آورم ای نخل زیبا و ای سرو قامت آستان عشق. عمرم برفت و حسرت مستی زدل نرفت.... یعنی، از عمر من سال‌ها رفت و من به این مستی هنوز نرسیده‌ام و حسرت این مستی از سر من بیرون نمی‌رود، من مست می عشقم هشیار نخواهم شد/ وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد (عراقی) از تو عمر دوباره‌ای معجزه‌وار می‌خواهم تا در این مستی بیارایم و چنان مشغول تو باشم که پای از سر ندانم. خوشا آنانکه پا از سر ندونن/ میان شعله خشک و تر ندونن. و مگذار حسرت این عشق در دلم بماند که من امیدوار عشق تو هستم.

ای عشق شعله بر دل پر آرزو بزن..... یعنی، ای عشق! مانند شعله‌ای که بر کوه تور بر موسای عقل زدی و او را از هول و هوس دنیا راندی و دلش را به نور احدیّت قوی ساختی از تو می‌خواهم شعله‌ای بر دل پر از آرزوی من بزنی و برای مدّتی هرچند کوتاه مرا از همه متعلّقات دنیوی دور کنی و به عشق پیوند دهی. جانم بگیر و جام می از دست من مگیر... اشاره دارد به ای مدّعی و کسی که برای میل و امیال دنیوی با من مبارزه می‌کنی و داد و بیداد می‌کنی، بیا جان من را بگیر ولی این عشق آسمان را از من دور نکن(بگذار دردنیای خودم خوش باشم) هرچه می‌خواهی بگیری بگیر که با گرفتن تو و با مبارزه تو نام من هر روز بزرگتر و زبانزدتر می‌شود.

مرغ دلم به یاد رفیقان به خون تپید... یعنی، مرغ دلم(تشبیه پرنده دل است که دل از آن خداست وزمینی نیست قسمتی از روح است) در عشق تو و در یاد رفیقان شهید و از دست رفته‌ام در خون می‌تپد، ای خدای مهربان از تو می‌خواهم مرا از این دام رها کنی و امید به رهایی به من بدهی. بشکفت غنچه دلم ای باد نوبهار... یعنی، ای بهاد تازه بهاری که زنده می‌کنی طبیعت را و حامل پیام رستاخیز طبیعتی، با نسیم زیبای تو دل من هم جوان شد و غنچه زد، از تو می‌خواهم که مثل همیشه با همه مشکلاتی که هست مانند امین (که امان دهنده است) خندان دلی و شادابی را به من برسانی و از جانب نسیم بهاری به من وام بدهی.

بررسی غزل از نظر زیبایی‌شناسی

این غزل دارای ترکیبات تشبیه‌ای بسیار زیبا و قشنگ است که در نوع خود بی‌نظیر است. مرغ دل و غنچه دل و جام می و... در آن فراوان دیده می‌شود. از صنعت باستان‌گرایی استفاده شایان می‌برد. جدا از تشبیه از استعاره و کنایه‌های زیبا نیز برخوردار است و علاوه‌بر آن در بیت پنجم از قرینه و صنعت متّضاد (خزان و بهار) استفاده می‌کند و همچنین در بیت ششم از صنعت تکرار(عمر) استفاده می‌کند که در عین حال رد الصدرالی العجز نیز هست. این غزل دارای اصطلاحات عرفانی فراوان و صنعت مراعات نظیر است.

بررسی غزل از نظر عرفانی و قرآنی

حرفی بگوی و از لب خود کام ده مرا/ ساقی زپا فتاده شدم جام ده مرا/ فرسود دل ز مشغله جسم و جان بیا/ بستان زخود فراغت ایام ده مرا/ رزق مرا حواله به نامحرمان مکن/ از دست خویش باده گلفام ده مرا/ بوی گلی مشام مرا تازه می‌کند/ ای گلعذار بوسه به پیغام ده مرا/ بنما تبسمی و خزانم بهار کن/ ای نخل بارور گل بادام ده مرا. این غزل از غزل‌هایی است که سرشار از اشارات عرفانی است. منتها چون در غزل‌های گذشته شرح و حال کاملی‌بر اصطلاحات و لغات مشکل داده شد. کار را برای این غزل سخت، آسان می‌کند. در این غزل شاعر از بقیة‌الله می‌خواهد که به دور از چشم مدّعیان ارتباطی خاص و ویژه داشته باشد و همچنین از خداوند که صاحب گلعذار است می‌خواهد که این ارتباط را دائمی کند، چون می‌ارزد آدم دائما در این عشق و مستی گمنام باشد و اصلا از این بی‌هوشی بیدار نشود. چون این گلعذار برای تمام عمر انسان هم کافیست. اصلا اشاره‌ای از او بسر دویدن عارفان را دنبال دارد. ای خوشا کسی که عمری هرچه می ‌خواهد بکند در واپسین لحظات زندگی چونان حرّ ابن یزید ریاحی خوش آتیه و عاقبت به خیر باشد.

حافظ علیه الرحمه می‌فرماید، گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس/ زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس/ من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد/ از گرانان جهان رطل گران ما را بس/ قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند/ ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس/ بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین/ کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس/ نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان/ گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس/ یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم/ دولت صحبت آن مونس جان ما را بس/ از در خویش خدا را به بهشتم مفرست/ که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس/ حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست/ طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس. (غزل 268)

در این غزل هم همین مفاهیم است که در غزل حافظ علیه الرحمه دیدیم. کلماتی در غزل شاعر دیده می‌شود که نیازمند بررسی و مطابقه معنایی در دل شعر شاعران عرفانی سراست. تا در بررسی آن به اندیشه شاعر نزدیک‌تر شویم و هم برای علاقه‌مندان به ادبیات عرفانی نزدیکی این اندیشه‌ها مشخص شود. زیرا همه این اندیشه‌ها آبشخور ولایت مولای متّقیان، ساقی کوثر، حیدر کرّار، دردانه کوثر هدایت و امامت، شیر غرّان و شمشیر اسلام و حکمت قرآن و اسلام یعنی امام علی ابن‌ابیطالب(ع) است. بی ولایت عشق هم بی‌معنی است.

چون عشق‌هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود. در اینجاست که مفاهیم باز می‌شود و می‌توان از راز دل شاعر باخبر شد. چون ولایت مراتبی دارد که مرتبه اعلای علییّن آن خود ذات حضرت باری تعالی است. برای رسیدن به آن شراب طهورای الهی و آن نور نور نور، واسطه نیاز است. گلعذاری باید باشد که دستگیری کند. می‌فرماید، گلعذاری زگلستان جهان ما را بس/ زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس. در حالی که شعر امام خامنه‌ای هم همین مفهوم است؛ بوی گلی مشام مرا تازه می‌کند/ ای گلعذار بوسه به پیغام ده مرا/ بنما تبسمی و خزانم بهار کن/ ای نخل بارور گل بادام ده مرا. بنابراین در کالبد شکافی شعر عرفانی هنگامی که به مفهوم می‌رسیم، مصداق‌ها ممکن است متفاوت باشد یا آواها تغییر کند. ولی مفهوم و مقصود یکی است.

مقصود تویی خانه و بتخانه بهانه است ... و این درنگ دارد. جای اندیشیدن دارد. چون انسان‌های بزرگ با تفکّر بسیار به اینجا رسیده‌اند و واکاوی تفکّر و اندیشه آنها یعنی پل زدن از همه تجربیّاتی که باید تازه هرکسی در گام اوّل و بای بسم‌الله بردارد. در این غزل هم واژگان باستان‌گرایی و اصطلاحات عرفانی است نظیر ساقی، نامحرمان، گلفام، گلعذار، بوی گل، تبسّم عشق، نخل و سرو باوری که چونان بهار سبز می‌کند زمین و زمان را که برای بررسی هرکدام از این واژگان در شعر شاعران عرفانی سرا گام بر می‌داریم و دری می‌گشاییم تا معرفتی بیاموزیم و سبق چین معرفت یاران گذشته و حال باشیم. پرکاربردترین واژه در اصطلاح عرفانی، ساقی است. ساقی در واقع همان کلمه است که در انجیل یوحنّا می‌خوانیم، و در آغاز کلمه بود... و قرآن هم عیسی(ع) را کلمه خدا می‌داند و این کلمه یا اسم که خداوند به آدم داد بسیار ارزشمند است. این چیست؟ قرآن کریم می‌فرماید، «وعلّم ءادم الاسماء کلّها» سوره بقره آیه 31 چیست؟ خداوند چه چیزی را به آدم دادکه برای همیشه مست شد.

و هیچ کدام از فرشتگان نمی‌دانستند؟ حافظ می‌فرماید، فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی/ بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز و این عشق همان ساقی است. ساقی هم عشق است هم شراب عاشقی را در جان عارف می‌ریزد. که همانا شراب طهورای الهی است. ساقی پرکاربردترین واژه و اصطلاح یا به ترتیب درست‌تر کلمه‌ای است که بیشترین کاربرد را در شعر عرفانی دارد. ما حتّی ساقی نامه‌ها داریم. بنابراین در این مقاله با توجّه به اندازه بحث و فهم اندیشه شاعر گشایشی می‌شود. ولی علاقه‌مندان به دانایی بیشتر را دعوت می‌کنم به مطالعه ژرف‌تر در این اصطلاح کلیدی و خواندن ساقی‌نامه‌های شاعران عرفانی پارسی سرای ایرانی و غیر ایرانی.

 

ساقی جامی است که عارف از طهورای الهی می‌نوشد و همیشه از این جام دمادم می‌خواهد و هرگاه که فاصله‌ای می‌افتد شاعر بی‌تاب می‌شود. حافظ علیه الرحمه می‌فرماید، بیا ساقی آن می که حال آورد/ کرامت فزاید کمال آورد/ به من ده که بس بی‌دل افتاده‌ام/ وز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام/ بیا ساقی آن می که عکسش ز جام/ به کیخسرو و جم فرستد پیام/ بده تا بگویم به آواز نی/ که جمشید کی بود و کاووس کی/ بیا ساقی آن کیمیای فتوح/ که با گنج قارون دهد عمر نوح/ بده تا به رویت گشایند باز/ در کامرانی و عمر دراز/ بده ساقی آن می کز او جام جم/ زند لاف بینایی اندر عدم/ به من ده که گردم به تایید جام/ چو جم آگه از سر عالم تمام/ دم از سیر این دیر دیرینه زن/ صلایی به شاهان پیشینه زن/ همان منزل است این جهان خراب/ که دیده‌ست ایوان افراسیاب/ کجا رای پیران لشکرکشش/ کجا شیده آن ترک خنجرکشش.

در ادامه این غزل آمده است، نه تنها شد ایوان و قصرش به باد/ که کس دخمه نیزش ندارد به یاد/ همان مرحله‌ست این بیابان دور/ که گم شد در او لشکر سلم و تور/ بده ساقی آن می که عکسش ز جام/ به کیخسرو و جم فرستد پیام/ چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج/ که یک جو نیرزد سرای سپنج/ بیا ساقی آن آتش تابناک/ که زردشت می‌جویدش زیر خاک/ به من ده که در کیش رندان مست/ چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست/ بیا ساقی آن بکر مستور مست/ که اندر خرابات دارد نشست/ به من ده که بدنام خواهم شدن/ خراب می و جام خواهم شدن/ بیا ساقی آن آب اندیشه‌سوز/ که گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز/ بده تا روم بر فلک شیر گیر/ به هم بر زنم دام این گرگ پیر/ بیا ساقی آن می که حور بهشت/ عبیر ملایک در آن می سرشت/ بده تا بخوری در آتش کنم/ مشام خرد تا ابد خوش کنم/ بده ساقی آن می که شاهی دهد/ به پاکی او دل گواهی دهد/ پمی‌ام ده مگر گردم از عیب پاک/ بر آرم به عشرت سری زین مغاک.

چو شد باغ روحانیان مسکنم/ در اینجا چرا تخته‌بند تنم/ شرابم ده و روی دولت ببین/ خرابم کن و گنج حکمت ببین/ من آنم که چون جام گیرم به دست/ ببینم در آن آینه هر چه هست/ به مستی دم پادشاهی زنم/ دم خسروی در گدایی زنم/ به مستی توان در اسرار سفت/ که در بیخودی راز نتوان نهفت/ که حافظ چو مستانه سازد سرود/ ز چرخش دهد زهره آواز رود/ مغنی کجایی به گلبانگ رود/ به یاد آور آن خسروانی سرود/ که تا وجد را کارسازی کنم/ به رقص آیم و خرقه‌بازی کنم/ به اقبال دارای دیهیم و تخت/ بهین میوهٔ خسروانی درخت/ خدیو زمین پادشاه زمان/ مه برج دولت شه کامران/ که تمکین اورنگ شاهی از اوست/ تن آسایش مرغ و ماهی از اوست/ فروغ دل و دیدهٔ مقبلان/ ولی نعمت جان صاحبدلان/ الا ای همای همایون نظر/ خجسته سروش مبارک خبر/ فلک را گهر در صدف چون تو نیست/ فریدون و جم را خلف چون تو نیست/ به جای سکندر بمان سال‌ها/ به دانادلی کشف کن حال‌ها/ سر فتنه دارد دگر روزگار/ من و مستی و فتنهٔ چشم یار/ یکی تیغ داند زدن روز کار/ یکی را قلمزن کند روزگار/ مغنی بزن آن نوآیین سرود/ بگو با حریفان به آواز رود/ مرا با عدو عاقبت فرصت است/ که از آسمان مژدهٔ نصرت است.

مغنی نوای طرب ساز کن/ به قول وغزل قصه آغاز کن/ که بار غمم بر زمین دوخت پای/ به ضرب اصولم برآور ز جای/ مغنی نوایی به گلبانگ رود/ بگوی و بزن خسروانی سرود/ روان بزرگان ز خود شاد کن/ ز پرویز و از باربد یاد کن/ مغنی از آن پرده نقشی بیار/ ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار/ چنان برکش آواز خنیاگری/ که ناهید چنگی به رقص آوری/ رهی زن که صوفی به حالت رود/ به مستی وصلش حوالت رود/ مغنی دف و چنگ را ساز ده/ به آیین خوش نغمه آواز ده/ فریب جهان قصهٔ روشن است/ ببین تا چه زاید شب آبستن است/ مغنی ملولم دوتایی بزن/ به یکتایی او که تایی بزن/ همی‌بینم از دور گردون شگفت/ ندانم که را خاک خواهد گرفت/ دگر رند مغ آتشی می‌زند/ ندانم چراغ که بر می‌کند/ در این خونفشان عرصهٔ رستخیز/ تو خون صراحی و ساغر بریز/ به مستان نوید سرودی فرست/ به یاران رفته درودی فرست. (دیوان حافظ/ ساقی‌نامه)

این مثنوی ساقی‌نامه حافظ سرشار از همه ناگفته‌هایست که باید در مورد ساقی دانست. سری به شاعران دیگر هم می‌زنیم تا به عینیّت بیشتری برسیم. امام خمینی(ره) در بهاریه ای به نام سرود عشق می‌سراید، بهار آمد و گُلزار نور باران شد/ چمن ز عشق رُخ یار، لاله‌افشان شد/ سُرود عشق، ز مُرغان بوستان بشنو!/ جمال یار از گُلبرگِ سبز تابان شد/ ندا به ساقی‌ سرمستِ گُلِعذار رسید/ که طرْف دشت، چو رُخسار سُرخِ مستان شد/ به غنچه‌ گوی‌ که، از روی‌ خویش پرده فکن/ که مُرغ دل، ز فراق رُخت پریشان شد/ ز حال قلبِ جفا دیده‌ام مپرس، مپرس!/ چو ابر، از غم دلدار، اشک‌ریزان شد.

در غزلی دیگر به نام جلوه جام می‌سرایند، ای کاش دوست دَرد دلم را دوا کند/ گر مهربانیم ننماید جفا کند/ صوفی که از صفا به دلش جلوه‏ای ندید/ جامی از او گرفت که با آن صفا کند/ دردی ز بی‏وفایی دلبر به جان ماست/ ساقی بیٰار سٰاغر می تا وفا کند/ بیگانه گشته دوست ز من، جُرعه‏ای بده/ باشد که یار غمزده را آشنا کند/ پنهان به سوی منزل دلدار بر شدم/ ترسم که مُحتسب غمِ من برمَلا کند/ آن یار گُلعذار قدم زد به محفلم/ تا کشف راز از دل این پارسا کند/ با گیسوی گشاده‏سری زن به شیخ شهر/ مگذار شیخ مجلس رندان ریا کُنَد!.

غزلی نیست از امام خمینی(ره) که در آن از ساقی چیزی نخواسته باشد، ساقی پرکاربردترین اصطلاح در شعر عرفانی امام خمینی(ره) است. سعدی علیه الرحمه که امام خمینی(ره) در مورد ایشان می‌فرماید، شاعر اگر سعدی شیرازیست/ بافته‌های من و تو بازیست؛ در مورد ساقی اینگونه می‌سراید، ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را/ اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را/ من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این/ روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را/ هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد/ چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را/ من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن/ گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را/ مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ‌کس/ ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را/ وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم/ اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را/ امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم/ آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را/ گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی/ کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل احباب را/ فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او/ آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را/ سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو/ ای بی بصر من می‌روم او می‌کشد قلاب را. (غزل 8/ غزلیات سعدی)

و عطّار نیشابوری در ترجیعات خود در مورد ساقی می‌سراید، ساقی سخن از می مغان گفت/ دل چون بشنید ترک جان گفت/ یک جرعه می و هزار معنی/ از عشق به گوش عاشقان گفت/ وز گردش جام حسن ساقی/ با ما غم و شادی جهان گفت/ نارسته هنوز دار منصور/ عشق آمد و عقل را روان گفت/ دوش از سر بی‌خودی و مستی/ پیرم سخن از می نهان گفت/ دل چون بشنید نام می را/ می‌خواست به رغم صوفیان گفت/ ما صوفی صفه‌ صفاییم/ بی‌خود ز خودیم و از خداییم. سنایی غزنوی هم از جمله شاعران بزرگی است که از ساقی استفاده و بهره فراوان برده و با یک نگاه سرسری حتی به لیست اشعار دیوانش متوجّه این بهره‌مندی می‌شویم. سنایی در غزل شماره 6 دیوانش می‌سراید، می ده ای ساقی که می به درد عشق آمیز را/ زنده کن در می پرستی سنت پرویز را/ مایه ده از بوی باده باد عنبربیز را/ در کف ما رادی آموز ابر گوهر بیز را/ ای خم اندر خم شکسته زلف جان آمیز را/ بر شکن بر هم چو زلفت توبه و پرهیز را/ چنگ وار آهنگ برکش راه مست انگیز را/ راه مست انگیز بر زن مست بیگه خیز را.

و در غزل شماره 9 دیوان سنایی غزنوی غزلی زیبا باز به معنی می‌دادن ساقی آمده است که البته این می نه به معنی می ظاهری و سستی و مستی و الواتی است. می است که ذکرش رفت و در این شعر هم ذکرش هست که این می چه می‌کند، ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را/ تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را/ ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی/ خاک ره باید شمردن دولت پرویز را/ دین زردشتی و آیین قلندر چند چند/ توشه باید ساختن مر راه جان آویز را/ هر چه اسبابست آتش در زن و خرم نشین/ بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را/ زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را/ وین گروه لاابالی جان عشق‌انگیز را/ ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود/ بر رخ زردم نه آن یاقوت شکر ریز را.

فیض کاشانی این حکیم دانشمند هم در غزل شماره 880 دیوانش اینگونه ساقی را مدد می‌خواهد، دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی/ ز کدام باده ساقی به من خراب دادی/ چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه/ مژه‌های شوخ خود را چه به غمزه آب دادی/ دل عالمی ز جا شد چه نقاب بر گشودی/ دو جهان به هم بر آمد چه به زلف تاب دادی/ در خرمی گشودی چه جمال خود نمودی/ ره درد و غم ببستی چه شراب ناب دادی/ ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را/ ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی/ همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت/ به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی/ همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت/ همه را شراب دادی و مرا سراب دادی/ ز لب شکر فروشت دل فیض خواست کامی/ نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی. (غزل 880)

امیر خسرو دهلوی نیز در غزل زیبایی از ساقی برای آمدن نوبهار جام می و نوش و نیش می‌خواهد. هر آنچه از حضرت دوست باشد، نو بهار است و گل و موسم عید ای ساقی/ باده نوش و گذر از وعد و و عید ای ساقی/ روز محشر نبود هیچ حسابش به یقین/ هر که در کوی مغان گشت شهید ای ساقی/ گشت پیمانه چو تسبیح روان در کف شیخ/ تا ز لعل تو یکی جرعه کشید ای ساقی/ حاصل از عمر ندارد به جز از حسرت و درد/ هر که عید است زمیخانه به عید ای ساقی/ آنکه در کوی محبت قدم از صدق نهاد/ دگر او پند ادیبان نشنید ای ساقی/ بارها کرده بدم توبه ز می باز مرا/ چشم مست تو به میخانه کشید ای ساقی/ زاهد از شرم تو دایم سر انگشت گزد/ جز در میکده جایی مگزید ای ساقی. همانطور که ذکر شد شاعری نیست که از ساقی چیزی نخواسته باشد و ساقی پرکاربردترین واژه و اصطلاح شعر عرفانی و کلاسیک زبان فارسی است که مقام معظّم رهبری هم در این غزل خود به کار برده است.

 قاسم‌نژاد:
تبسّم چه از گل باشد چه از عشق باشد، چه از نور باشد که معمولا از گل است به معنی اشاره و نشانه نورانی عارفانه بر دل شاعر است. که کاربرد فراوانی در غزلیات عرفانی دارد

امّا چه کسانی نامحرمند؟ نامحرمان کسانی نیستند که از جنس بیگانه‌اند؟ بلکه کسانی هستند که در مرتبه عشق و عقل از رتبت چندانی برخوردار نیستند و توان آنالیز و بررسی افکار، رفتار و گفتار را ندارند و بیشتر سطحی نگرند. فلذا اینان خطرناکند. چون متوجه نمی‌شوند و در مقام آنها چونان موسای عقل که به خضر عشق ایراد می‌گرفت دچار می‌شوند که عارف و شاعر عارف دوست ندارد با آنان مصاف داشته باشد. حافظ علیه الرحمه می‌فرماید، دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش/ وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش/ گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع/ سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش/ وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک/ زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش/ با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام/ نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش/ تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی/ گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش/ گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور/ گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش/ در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید/ زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش/ بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست/ یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش/ ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد/ آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش. (غزل 286)

و عطّار نیشابوری این حکیم فرزانه و دانای نیشابور به زیبایی در زبان دیگر و نگاهی دیگر ولی باهمان کاربرد عرفانی نامحر را در شعر خود بیان می‌کند، چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست/ چون بمردم ز اشتیاقت مرده را ماتم رواست/ من کیم یک شبنم از دریای بی‌پایان تو/ گر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست/ گر رسانی ذره‌ای شادی به جانم بی جگر/ هم روا باشد چو بر دل بی تو چندین غم رواست/ چون نیایی در میان حلقه با من چون نگین/ حلقه‌ای بر در زن و گر در نیایی هم رواست/ تا درون عالمم دم با تو نتوانم زدن/ چون برون آیم ز عالم با توام آن دم رواست/ چون در اصل کار عالم هیچکس آن برنتافت/ آنچنان دم کی توان گفتن که در عالم رواست/ در صفت رو تا بدان دم بوک یکدم پی بری/ کان دمی پاک است و پاک از صورت آدم رواست/ گر سر مویی جنب را تر نشد نامحرم است/ ظن مبر کاینجا سر یک موی نامحرم رواست/ موی چون در می‌نگنجد کرده‌ای سررشته گم/ گر تو گویی سوزنی با عیسی مریم رواست/ اره چون بر فرق خواهد داشت جم پایان کار/ گر فرو خواهد فتاد از دست جام جم رواست/ چون تواند دیو بر تخت سلیمانی نشست/ گر سلیمان گم کند در ملک خود خاتم رواست/ فقر دارد اصل محکم هرچه دیگر هیچ نیست/ گر قدم در فقر چون مردان کنی محکم رواست/ بیش از زنبیل‌بافی سلیمان نیست ملک/ هر که این زنبیل بفروشد به چیزی کم رواست/ مذهب عطار اینجا چیست از خود گم شدن/ زانکه اینجا نه جراحت هیچ و نه مرهم رواست. (دیوان عطار. غزل 31)

بنابراین نامحرم گوش ناشنوا دارد. کسی است که سالم است و گوشش علی‌رغم شنیدن نمی‌شنود. پس عارفان از این جماعت به خدا پناه می‌برند که محرم اسرارالهی نیستند. گلفام یعنی به رنگ کل، گل رنگ، هرچیزی که به رنگ گل درآید و از گل باشد، چون گل می‌شود. گل در اصطلاح عرفانی صاحب نور و عارض حق است و وابستگان گل مثل گلرنگ، گلفام و گلعذار جمال وارستگان الهی است که واسطه‌های رسیدن به کمالند که در شعر مقام معظّم رهبری، بقیة‌الله خیر اللکم ان کنتم مومنین منظور و مقصود است.

حافظ علیه الرحمه می‌فرماید، کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش/ معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش/ الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی/ گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش/ هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست/ سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش/ عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم/ بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش/ شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان/ که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش/ می‌ای در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد/ که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش/ به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه/ که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش. (غزل288)

از گلعذار زگلستان جهن ما را بس؛ که مصداق عینی بقیة‌الله است صرفنظر می‌کنیم و در صفحات قبل نمونه‌اش را مثال آوردیم. اصولا بوی به معنی آرزوست. آرزوی گل و از طرفی بو به معنی حس بویایی نیز هست که نشانه بوی گل زیبا و خوش عطر است که اصولا گل‌ها خوش فرم و خوش عطرند. در مجاز و علم معنا بوییدن مقام یار و آن خلسه سکوت و آرامش عاشقانه درون است که فقط در مقام عشق الهی به انسان دست می‌دهد و شاعر آرزوی آن را می‌کند. سعدی علیه الرحمه در غزل شماره 44 غزلیّات خود می‌سراید، بوی گل و بانگ مرغ برخاست/ هنگام نشاط و روز صحراست/ فراش خزان ورق بیفشاند/ نقاش صبا چمن بیاراست/ ما را سر باغ و بوستان نیست/ هر جا که تویی تفرج آن جاست/ گویند نظر به روی خوبان/ نهیست نه این نظر که ما راست/ در روی تو سر صنع بی چون/ چون آب در آبگینه پیداست/ چشم چپ خویشتن برآرم/ تا چشم نبیندت بجز راست/ هر آدمیی که مهر مهرت/ در وی نگرفت سنگ خاراست/ روزی تر و خشک من بسوزد/ آتش که به زیر دیگ سوداست/ نالیدن بی‌حساب سعدی/ گویند خلاف رای داناست/ از ورطه ما خبر ندارد/ آسوده که بر کنار دریاست.

بوی گل و بوی یار کاربرد زیادی در شعر شاعران دارد که به دلیل دور شدن بحث همین یک نمونه غزل سعدی را کافی می‌دانم تا بعد انشاالله در مقامی دیگر و بحثی دیگر. تبسّم عشق هر نشانه‌ای از حضرت عشق است که می‌تواند مستقیما اشاره‌ای ملکوتی و الهی باشد و می‌تواند اشاره‌ای از جانب یار غایب از نظرها و بقیة‌الله باشد که نماینده خداوند بر زمین و حاکم بلامنازع همه دل‌های عاشق است. حافظ علیه الرحمه از ترکیب تبسّم گل استفاده می‌کند که همان مفهوم است در غزل شماره 37 که یکی از زیباترین غزل‌های عرفانی تاریخ بشریّت است، بیا که قصر امل سخت سست بنیادست/ بیار باده که بنیاد عمر بر بادست/ غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست/ چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب/ سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست/ که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین/ نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست/ تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر/ ندانمت که در این دامگه چه افتادست/ نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر/ که این حدیث ز پیر طریقتم یادست/ غم جهان مخور و پند من مبر از یاد/ که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست/ رضا به داده بده وز جبین گره بگشای/ که بر من و تو در اختیار نگشادست/ مجو درستی عهد از جهان سست نهاد/ که این عجوز عروس هزاردامادست/ نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل/ بنال بلبل بی دل که جای فریادست/ حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ/ قبول خاطر و لطف سخن خدادادست.

تبسّم چه از گل باشد چه از عشق باشد، چه از نور باشد که معمولا از گل است به معنی اشاره و نشانه نورانی عارفانه بر دل شاعر است. که کاربرد فراوانی در غزلیات عرفانی دارد. نخل و سرو باوری که چونان بهار سبز می‌کند زمین و زمان را. نخل و سرو و هر درختی که ایستاده و پر قدرت و جوان و آزاده است نشانه بقیة‌الله و نشانه وجود مبارک آزاده‌ای است که از همه قید و بندها آزاد است و اوست که برای نجات می‌آید و نجات می‌دهد همه را. حافظ علیه الرحمه در رباعی زیبایی می‌سراید، ماهی که قدش به سرو میماند راست/ آیینه به دست و روی خود میآراست/ دستارچه‌ای پیشکشش کردم گفت/ وصلم طلبی زهی خیالی که توراست.

حافظ در غزل شماره 260 می‌فرماید، ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز/ عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز/ فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل/ ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز/ آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست/ چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز/ پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی/ بی شمع عارض تو دلم را بود گداز/ صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش/ بشکست عهد چون در میخانه دید باز/ از طعنه رقیب نگردد عیار من/ چون زر اگر برند مرا در دهان گاز/ دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت / از شوق آن حریم ندارد سر حجاز/ هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست/ بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز/ چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان/ حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز.

در این غزل بسیاری از مفاهیمی که در بالا شرح داده شد از جمله بوی گل نیز به صورت بوی عنبر و سرو و زلف آمده است. سعدی علیه الرحمه هم کاربرد خوبی از سرو را در ترجیع بند معروف خود دارد، ای سرو بلند قامت دوست/ وه وه که شمایلت چه نیکوست/ در پای لطافت تو میراد/ هر سرو سهی که بر لب جوست/ نازک بدنی که می‌نگنجد/ در زیر قبا چو غنچه در پوست/ مه پاره به بام اگر برآید/ که فرق کند که ماه یا اوست؟/ آن خرمن گل نه گل که باغست/ نه باغ ارم که باغ می‌نوست/ آن گوی معنبرست در جیب/ یا بوی دهان عنبرین بوست/ در حلقهٔ صولجان زلفش/ بیچاره دل اوفتاده چون گوست/ می‌سوزد و همچنان هوادار/ می‌میرد و همچنان دعاگوست/ خون دل عاشقان مشتاق/ در گردن دیدهٔ بلاجوست/ من بندهٔ لعبتان سیمین/ کاخر دل آدمی نه از روست/ بسیار ملامتم بکردند/ کاندر پی او مرو که بدخوست/ ای سخت دلان سست پیمان/ این شرط وفا بود که بی‌دوست/ بنشینم و صبر پیش گیرم/ دنبالهٔ کار خویش گیرم. (دیوان سعدی/ ترجیع‌بند)

بنابراین سرو و نخل و درختان آزاده نشانه‌ای از رخصت یار و بقیة‌الله است و همچنین ضیافت دیدار و شهود عینی جذبه و نور الهی که به عارف دست می‌دهد و انسان را از خود بی خود می‌کند. این غزل مقام معظّم رهبری از غزل‌هایی است که از اصطلاحات عرفانی در قالب بیان عرفانی و سمبلیک نهایت استفاده شده و از غزل‌های سخت برای تشریح، بررسی و دریافت مضمون است. زیرا حتما باید به عمق مفهوم و معنای کلام و جان مایه مفاهیم در دل شعر پی‌برد تا به مقصود شاعر رسید. هرکسی بیشتر با ادبیات عرفانی آشنا باشد نقد، شرح و بررسی اشعار برایش راحت‌تر و دریافت مفاهیم شاعر برایش نزدیک‌تر است.





کلمات کلیدی :مهدی و کلمات کلیدی :حلقه وصال و کلمات کلیدی :مهدی در ادیان